گفت : یه کم برو عقب تر میخوام نفس بکشمگفتم چشمگفت : اینکه هی قرار باشه ببینمت باعث میشه نتونم برای زندگیم برنامه ریزی کنم و چیزایی که میخوام را بهش برسم، میشه دیدارهامون کم بشه ؟گفتم چشمگفت : میشه دیدارهامون برنامه ریزی شده نباشه ؟ انگار اینکه فلان روز و فلان روز باید ببینمت مثل میخ خورده وسط زندگیم نمیتونم تکون بخورم.گفتم چشمگفت : تو چی ؟ درخواستی نداری ؟گفتم : مراقب ترک پاهات باش حتما زود به زود چربش کنگفت : چشم
+
نوشته شده در جمعه ۱۴۰۳/۰۴/۱۵ساعت ۱:۳۷ ب.ظ توسط مهران
|
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان
تاريخ: چهارشنبه
27 تير
1403 ساعت: 19:07